باران باران ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

شور بودنم

مرتب کردن اتاق

باران طلا ! امشب بعد از مدت ها و در واقع برای اولین بار بهت گفتم که بیا اتاقت رو تمیز کن و تو به طرز باورنکردنی ای شروع کردی به مرتب کردن اتاقت . کتاب ها سر جای خود . اسباب بازی ها توی قفسه ی مخصوص خود . ماشین و کالسکه سرجای خود کنار تخت و در نهایت جارو شارژی که اووردی و همه ی آشغال ها رو جمع کردی .برای من که اولین بار شاهد مرتب کردن اتاقت بودم خیلی هیجان انگیز و در عین حال زیبا بود. می دونی اول کار من خودم اتاقت رو مرتب می کردم و گاهی از ا ین همیشه مرتب کردن خیلی عصبی می شدم . تا این که توی کتاب "سه گام جادویی" خوندم که یه راه حل اینه که در اتاقتون رو ببندیم که بهم ریختگی شو نبینیم تا شما به سن تصمیم برای تمیزی اتاقتون برسید. منم دیدم این ر...
19 اسفند 1390

پازل

باران خانوم یکی از ویژگی های این روزهای تو پشتکار توست در انجام بعضی کارهای خاص . مثلا چند روز پیش که امتحانات پایان ترمم تموم شد رفتم و از خیابان انقلاب برات چند تا پازل خریدم . وقتی اومدم خونه تو حالت خوب نبود و تازه دختر عمه هات سحر و سپیده هم اونجا بودند و هم بازی داشتی اما از ساعت ٤ که من اومدم خونه تا ساعت ١٠ شب به طور مداوم و پیوسته این پازل ها رو درست کردی و خراب کردی . مامانی من امیدوارم بتونی پازل زندگیت رو هم با همین دقت و وسواس و پشتکار کنار هم بچینی ! دوست دارم .
6 بهمن 1390

روضه رفتن باران

باران گلی مامانت خوب یا بد خیلی اهل روضه رفتن نیست چرا و برای چی بماند و بگذریم. چند شب پیش خونه ی مامان جون بودیم . عمه ها که همشون رو خیلی دوست داری داشتن می رفتند روضه . شما هم راهی شدی و باهاشون رفتی روضه . بعد از برگشت از روضه فهمیدیم که بهتون خیلی خوش گذشته و در حالی که آقایی طی مراسمی خیلی گریه می کرده شما به خیال اینکه صدای خنده است و نه صدای گریه کلی خندیده بودی و کلی خندانده بودی . خلاصه وقتی اومدی خواب بودی و بغلت کرده بودند. تو هم ناراضی که چرا اومدید . خانوم گلی روضه رفتن قبول !
15 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شور بودنم می باشد